درس زندگی 3
زندگی بیشتر ر ا ز است تا بــد بخــتی،
چشم بصیرتت به موقع باز می شود و برایت جا می افتد که:
نابرده رنج گنج میسر نمی شود
بیشتر احساس می کنی
نابرده رنج، رشـــد میسر نمی شود
که یعنی:
رویش می تواند از زمینه هایی آغاز شود
که تو فکر می کردی مرده، بی بار و یأس آورند

و این تو را هدایت می کند به . . .
ما هر دو پناهگاه امن هم هستیم
چه خوب که بزرگراه ها بعضی شب ها خیلی شلوغ می شوند، که یک مسیر بیست دقیقه ای را می توانند نزدیک چهل دقیقه طولانی تر کنند، بعضی وقتها می شود به ترافیک خیابان و اتوبون های شهر دل خوش بود، وقتی که می خواهی با دقت و وسواس اندوه چشم هایت را پشت تیرگی سایه و خط چشم پنهان کنی، وقتی که می خواهی بی رنگی لب های غمگینت را با یک رژ لب قرمز پنهان کنی. حتی خودت را هم تا 24 ساعت می توانی فریب بدهی. وقتی که لبهایت خوش رنگ باشد، آن هم قرمز دیگر نمی توانی بی حال و خسته رهایشان کنی، باید که لب خند را مهمان کنی روی صورتت، و حالت افسرده و بی رمق چشم هایت را با کمک خط چشمی که ضخیم تر و بلند تر از همیشه است کمی عوض کنی. بعد می دانی آن قدری فرصت داری که موهایت را در بالاترین نقطه سرت گلوله کنی تا کمی حالت خمیده قامتت را صاف نگه دارد، که سر بلند به نظر برسی، چند تا تار مویت را هم رها می کنی که باد هر جوری دلش خواست به رقص در بیاورد روی صورتت، بعد می توانی از بین مانتوهای کوتاه و بلندت یکی را انتخاب کنی که یاد آور یکی از بهترین روزهای زندگی ات است و به خاطر همین همیشه حس و حال خوبی بهت می دهد، بهترین و دوست داشتنی ترین شلوار جین ات را می پوشی که باز هم پر از خاطره های خوب است، که یادت می آورد مرد دوست داشتنی زندگی ات آن را از یک راه دور برایت سوغات آورده است، که از همه شلوارهای دیگری که خودت انتخاب کرده ای هم اندازه تر است. بعد یک شال سبک می اندازی روی موهایت، و کفش عروسکی ات را به پا می کنی، قبل از اینکه از خانه خارج شوی، به خودت در آینه نگاه می کنی، خودت هم باورت نمی شود که دختر غمگین چند دقیقه پیش نباشی، خودت را هم فریب داده ای حتی. بعد هم در آن چند قدمی که هنوز فرصت داری، گوشه های لبت را می دهی بالا و با خودت فکر میکنی حرف بزنی، بیشتر از همیشه، از خاطره های خوشایند دورت حرف بزنی، از پنج شنبه های زندگی ات بگویی، از بودن های از راه دورش وقتی که ساکن شهر دیگری بودی، از همه چیزهای دم دستی گرفته تا گنجینه های زرورق پیچی شده مغزت، که شاید، اندکی، به اندازه سر انگشتی التیام باشی روی چشم های گرگرفته مردت. آری، ترافیک بزرگراه ها می تواند گاهی خیلی هم خوب باشد، وقتی که مرد خسته ای از آن سر شهر پناه می آورد به دست های کوچک زنانه ات. که می آید و با همه خستگی ها و دلگیری هایش وقتی لب به سخن می گشاید می بردت به سرزمین رویاها، که لب خند تصنعی روی لب هایت را جان می بخشد، که پناهت می شود مثل همیشه، همانطور که پناهش داده ای.

دختره اینجا نشسته گریه میکنه زاری میکنه ...
هیچوقت در زندگی ام نتوانسته ام اشک هایم را کنترل کنم. از همان وقتی که یادم می آید دختر گرگرویی بوده ام. اوایل که تا بهم میگفتند بالای چشمت ابرو هم اشک می ریختم، بعد که کم کم بزرگ تر شدم دیدم خیلی چیز ها هست توی دنیا که می تواند راحت اشک آدم را در بیاورد، بعد توی این گریه کردن کلی هم دچار عذاب وجدان می شوم که گریه چرا؟؟؟ به خودم حق می دهم که تحت تاثیر زشتی های زندگی قرار بگیرم، به خودم حق می دهم که از نامردی ها دلم بشکند، که غصه بخورم، که با مردم در مورد غم هایشان همدردی کنم، که دلم برای خانوم معاون بسوزد، که حتی ساعت ها به غم انگیز های دنیا فکر کنم، اما اینکه گریه می کنم خیلی برایم آزار دهنده است. چند صباحی بود که چشمه اشک هایم خشک شده بود، که اصلن نگران خودم شده بودم، اما دوباره رودخانه پشت پلک هایم طوفانی شده است، طغیان می کند زود به زود، بعد از گریه هم آثار سرخی و التهاب تا چند ساعتی می ماند روی صورتم، باید برای همه توضیح بدهم که چه مرگم است، بعد مادرم که باورش نمی شود من از شنیدن صدای خواجه امیری وقتی می خواند " از این عادت با تو بودن هنوز، ببین لحظه لحظه ام کنارت خوشه، همین عادت با تو بودن یه روز، اگه بی تو باشم منو میکشه، یه وقتایی انقدر حالم بده . . . " هم گریه ام می گیرد، من به پدرم هم که فکر می کنم، زندگی اش را که مثل فیلم توی ذهنم مرور می کنم، گریه ام می گیرد، به مادرم هم که فکر میکنم گریه ام می گیرد، کلن به آدم ها که فکر میکنم فقط غصه هایشان یادم می آید، دلم می گیرد، من از دیدن تصویرها، از شنیدن آهنگ های مورد علاقه ام هم گریه ام می گیرد، از دیدن دست فروش های میدان ها و چهار راه ها گریه ام می گیرد، از دیدن بچه مدرسه ای ها، از دیدن دختر جوانی که اخیرا می نشیند توی میدان ونک و تار می زند گریه ام می گیرد، من با دیدن فیلم ها هم گریه می کنم، فرقی نمی کند هنوز یک دختر بچه نا بالغ باشم که نشسته یواشکی تایتانیک را نگاه می کند یا یک خانوم با لباس فرم اداره که با دوست پسرش رفته نارنجی پوش را می بیند، همیشه توی فیلم ها صحنه یا دیالوگی هست که گریه ام را در می آورد، من از خواندن پست های بعضی دوستانم گریه ام می گیرد، من از خبر از دست دادن عزیزِ عزیزانم گریه ام می گیرد، یک مسیج اول صبحی که حامل خبر فوت پدر یکی از نزدیک ترین دوستانم است می تواند روزم را تبدیل به اشک واره کند. من وقتی که برای فرهاد، سارا یا گیلدا کامنت می گذارم نمی توانم جلوی اشک هایم را بگیرم، من وقتی آرشیو وبلاگم را می خوانم هم گریه ام می گیرد، وقتی ورونیک دارد آن سوی خط برایم آرام و شمرده شمرده حرف می زند، بی آنکه چیزی برای گریه وجود داشته باشد بازهم گریه ام می گیرد، من اصلن از ترک دیوار اتاقم هم گریه ام می گیرد. من توی عروسی ها، جشن ها، تولد ها هم گریه ام می گیرد، به واقع زندگی ممکن است همیشه پر از غم خوردنی ها باشد، پر از شکست ها، از دست دادن ها، پر از روزهای کسالت بار ملال آور، اما همه چیز آنقدر گریه آور نیست که آدم بخواهد در طول روز چندین بار اشک بریزد. گاهی فکر میکنم شاید آقای دکتری که چند ماه پیش برچسب افسردگی را چسباند روی پیشانی ام راست می گفت. شاید من یک دختر افسرده ملول هستم که نمی توانم واقعیت را بپذیرم و برای همین هم مدام در تلاش برای آینده ام و چنگ انداخته ام به رشته امیدوار بودن. از این وضعیت خسته شدم. اینکه هیچ چیز تحت کنترلم نیست، نه زندگی ام، نه آرزوها و رویاهایم و نه اشک هایم . . .
درس زندگی 2
دردی که در درس شماره 1 گرفتی به نفعت بود، اونطوری به تو یاد دادند نفس بکشی و از تو دعوت کردند یک قلپ از مخلوط خوشمزه اکسیژن / نیتروژن را فرو ببری. آن کتک برای زندگی تو لازم و ضروری بود. شکی نیست که اگر این حرفها را همان موقع به تو می گفتند، تو هنوز نمی توانستی آنها را با آن ذهن ساده اندیش کوچک بچه گانه ات بفهمی. و این در مورد بخش بزرگی از دردی که در زندگی خواهی کشید صادق است. اغلب باید یک کمی بزرگ شوی تا بتوانی یک کمی بیشتر بفهمی.
تا حالا حتما فهمیده ای:
تو در جهانی از یک میلیون و یک جور تعبیر زندگی می کنی
حتما تا حالا فهمیده ای:
نباید در همان اولی گیر کنی
و این تو را می برد به. . .
و این گونه بود که . . .
مسئله اینجاست که هیچ چیز برای من تمام نمی شود، مثلا می نشینیم ساعت ها سر موضوع با هم حرف می زنیم، مشورت می کنیم، جداگانه از دیدگاه های مختلف نظر می دهیم، گاهی همدیگر را درک می کنیم و به توافق می رسیم، گاهی حرف هایمان شدت می گیرد، صدایمان بلند می شود، دعوا می کنیم حتی، حالا به نتیجه می رسیم یا نه، اما هر کدام حرف هایمان را به گوش دیگری می رسانیم، خرسندی و نا خرسندی هایمان از اتفاق مربوطه را روشن می کنیم. بعد خوش و خندان می شویم، انگار که اصلن از اول چیزی نبوده است. اما چند روز که می گذرد من می بینم که هیچ چیزی در ذهنم عوض نشده، که باز هم آمادگی بحث کردن سر همان مسئله تکراری را دارم که می دانم آخرش هم اگر به خوبی تمام شود بیشتر از چند روز در مغز من دوام نمی آورد.
مسئله دیگر این است که توی مغزم یک پوشه دارم، که پرونده ها با تاریخ و اسم هایی که زیرشان خط قرمز کشیده ام به ترتیب قرار داده شده اند. بعد هر بار که مجبور می شوم پوشه ام را باز کنم همه چیز با هم می ریزد بیرون. می بینم که هیچ پرونده ای بسته نشده است، همه همینطور نیمه کاره در ذهنم جا خوش کرده اند. من نه توان تمام کردنشان را دارم و نه جرات رها کردنشان را. از طرفی هم نمی خواهم هی نبش قبر کنم که می دانم خیلی آزار دهنده است، اما آرام و قرار هم نمی گیرم، اگر سکوت کنم هی دل آشوبه می گیرم، اگر بروم سراغ پرونده ها، می رسم به یک مشت حرف های تکراری که اگر قرار بود چاره کار من شود تا حالا شده بود. یک جورهایی مرغم یک پا دارد، حرف حرف خودم است و گوشم به حرف هیچ کسی بدهکار نیست. نه یک قدم عقب می نشینم و نه اجازه می دهم کسی یک قدم نزدیک تر شود. در کل دیرباور شده ام، نا باور اصلن. آن قدر به حس ششم لعنتی ام ایمان دارم که باور هر چیز دیگری برایم ناممکن است. من حس می کنم اتفاقات را، بخصوص ناخوشایندهایش را، بعد خودم را آماده می کنم حتی، ولی با این همه وقتش که می شود، ناتوانم، از پا می افتم فقط و دلم میخواهد حس ششمم را دار بزنم.
بعد امروز توی یک مجله ای داشتم انواع وسواس ها را می خواندم، من تا امروز یک نوع وسواس بیشتر نمی شناختم، آن هم وسواس مادر بزرگم به تمیزی و پاکیزگی بود. امروز اما فکر کردم شاید من هم به نوعی دچار وسواس هستم آن هم از نوع فکری. نوشته بود تکرار گذشته ها توی ذهن، اسمش وسواس فکری است، که آدم را از حرکت های رو به جلو باز می دارد و مثال بارزش دقیقا وقت هایی است که فرد تصمیم می گیرد به هیچ چیز فکر نکند یا حتی به موضوع مشخصی فکر کند ولی آن گذشته ها یکهو هجوم می آورند و کنترل ذهن را به دست می گیرند و فرد با اینکه می داند این نوعی فریب است و باید یا به هیچ فکر کند و یا به موضوع مشخص شده، نمی تواند و ترجیح می دهد خودش را بسپارد به تکرار بیهوده مکررات. همان جا بود که من فهمیدم از یک بیماری بسیار سخت رنج می برم که نامش وسواس فکری است، با علاقه تمام صفحات مربوط به این بیماری را مطالعه کردم که با خودم بیشتر آشنا شوم و البته امیدوار بودم راه درمان را هم نوشته باشد، اما در صفحه آخر با کلمه ادامه دارد . . . مواجه شدم. بعدش هم اسم مجله یادم نماند، در نتیجه اینطور به نظر می رسد که آن ادامه دارد . . . آخر صفحه یک پوزخند پیروزمندانه بود به این معنی که هی، دختر این وسواس لاعلاج توی مغزت ادامه دارد . . .
درس زندگی 1
تو در روز به 60.000 فکر، فکر میکنی، این فقط به تو مربوط می شود که اطمینان حاصل کنی 59.999 تای آنها صرف افکار منفی و بدبینانه نشود.
بنا بر این دفعه بعد، پیش از آنکه شروع به تفکر منفی کنی، فقط به این مسئله فکر کن، مغز تو 100 بیلیون یاخته دارد و هر یک از این نوزادهای کوچک به حداقل 20/000 یاخته دیگر متصل است. انواع ترکیب های بالقوه آنها بیشمار تر از تعداد مولکول هایی است که در عالم وجود دارد. بنابر این اگر این همه ترکیب های متفاوتی از یاخته های مغز را برای انتخاب در اختیار داری، پس چرا امروز ترکیب تازه ای را انتخاب نکنی؟
این کتاب به تو خواهد گفت چگونه می توانی به این کار دست بزنی.
به خواندن ادامه بده . . .
تو
تو معصوم به دنیا می آیی
بدون گناه،
بدون شکر تصفیه شده
بدون کلسترول
تو پاک و اصیل هستی
بعد ناگهان . . .
دَق ! ! !
آره، کتک می خوری، محکم به پشتت می زنند، بی انصافی است. تو که کار بدی نکردی. خودت خوب میدانی، چطور؟
تو وقتی نداشتی کار بدی کنی، فقط چند دقیقه از تولدت گذشته، حتی وقت نداشتی نفس بکشی، چه رسد به اینکه همسایه ای را گول بزنی، یا یواشکی به پیام های منشی تلفنی ات گوش دهی. حتی هنوز منشی تلفنی نداری. هنوز حتی نمی خواهی از کسی دوری کنی، تا این اندازه نو هستی.
که این ما را به آن کتک خوردن باز می گرداند، چرا؟ چــــــــــرا تو؟ چرا این همه درد؟ هر چند فقط یک دقیقه از عمرت گذشته اما درسی فرا می گیری، یک درس بزرگ، حالا خوب حواست را جمع کردی؟
درس اول:
درد وجود دارد. زندگی می تواند آزار دهنده باشد، خیلی زیاد، حتی وقتی بچه خوبی هستی، ممکن است باز هم کتک بخوری، بدون معذرت خواهی، بدون توضیح، خب حداقل نه همان وقت، زمان زیادی نخواهد گذشت، که بالاخره می فهمی . . .
شاد باش لعنتی!
شاد باش لعنتی! اسم یکی از بهترین کتاب هایی است که تا به حال خوانده ام. هدف این کتاب: خلق نخستین و تنها کتاب کمک به خود است که روان شناسی، زیست شناسی، فلسفه شرق، فلسفه غرب، فیزیک کوانتومی و مکتب ذن بازوکاجو را که نفوذ به بدترین روح ها را نیز تضمین می کند، در هم می آمیزد. این کتاب راهنمای آدم طنز گرا برای رسیدن به شادی معنوی است. نام نویسنده اش کارن سالمنسون و به ترجمه رویا منجم می باشد.
چند وقت پیش برای هدیه دادن به دوست عزیزی دنبالش می گشتم که البته پیدا نکردم. چند وقتی هم می شود که تقریبا همه مان دچار افسردگی شده ایم، انگار که توی درۀ منحنی سینوسی زندگی مان گیر کرده باشیم و توان بالا رفتنمان نباشد. شاید شما هم خوانده باشید یا اصلن داشته باشید کتابش را. بعد داشتم با خودم فکر میکردم که خود من بیشتر وقتم را اینجا پای نت می گذرانم و کتاب خواندنم خلاصه شده در خواندن رمان های تاریخی آن هم نیم ساعتی قبل از خواب که خب چند صفحه ای بیشتر نمی شود. فکر کردم که مطالب و آموزه هایش را اینجا بنویسم گاهی، برای یاد آوری بیشتر به خودم و کسانی که وقتشان را پای نوشته هایم می گذرانند، شاید یک روزی که خیلی دل گرفته و نا امید بودیم یا خواندن یک جمله از این کتاب جوانه های امید دوباره در دلمان زنده شوند، به امید اینکه انرژی مثبت به هم منتقل کنیم و از همدیگر و با همدیگر یاد بگیریم از زندگی مان با تمام فراز و نشیب های سخت و آسانش لذت ببریم و همیشه راهی برای مبارزه با مشکلات و نه فرار از آنها پیدا کنیم.
آه، ای رفیق
پنهان می شوی پشت سکوت های طولانی، پنهان می شوی پشت لب خند صورتک ها، پشت " حال ما خوب است " ها، اما من که می دانم / می شناسم درد را، توی خیالم، می آیم شانه های نحیفت را نوازش می کنم، سرت را می گیرم توی سینه ام، شقیقه های خسته ات را فشار می دهم، پشت پلک هایت را می بوسم، هیچ نمی گویم / باور کن در خیالم هم هیچ نمی گویم، از تو هم هیچ نمی شنوم، فقط نگاه است و سکوت بین ما، فقط بغض است و آه، اما من همچون تمام روزهای سخت به تو ایمان دارم و می دانم که با قدم هایت هر چند لرزان، این مسیر را طی خواهی کرد و دوباره خورشید زندگی را در آغوش خواهی گرفت.
شاید هزار ساله باشم
از نمی دانم دیروز یا روز پیشش، یا که هفته پیش، یا یک ماه پیش، یا یک سال پیش، یا یک ساعت پیش، نمی دانم از کی شروع شد، یک حجم عظیمی از اندوه های به دست باد سپرده، آمده نشسته کنج گلویم، کنج سینه ام، کنج لب های لرزانم، کنج چشم هایم، بعد من هی آب دهانم را به زحمت قورت می دهم، گلویم درد می گیرد، چشم هایم را محکم روی هم فشار می دهم، اما ذره ای از این حجم عظیم کاسته نمی شود، سنگین شده ام، شانه هایم آویزان شده است، کمرم تاب برداشته است، دو تا خط عمیق افتاده است بین ابروهایم، نمی دانم از کی دقیقا شروع شد، نمی خواهم که بدانم، اصلن فرض می کنم از همین یک لحظه پیش شروع شده باشد، هر چقدر عمر کمتری داشته باشد، امیدواری من بیشتر می شود.
عصری شبکه آی فیلم داشت گل پامچال را تبلیغ می کرد، یادتان هست؟ آهنگش پر رنگ ترین خاطره ای است که توی ذهنم مانده، داشتم اتاقم را تمیز می کردم، آهنگش که پخش شد، انگار یک نفر آمد از همان روزهای خیلی خیلی دور که شاید هنوز این حجم عظیم تویم جا خوش نکرده بود، آمد دستم را گرفت و بردم روبروی تی وی، همین طور ساکت و بی صدا ایستاده بودم و تصویر ها را نگاه می کردم، از فیلم جز ویرانی و آوارگی چیزی یادم نمی آمد ولی آهنگش برده بودم به روزهای دور خیلی خوبی که . . .
چند دقیقه پیش هم یک زنی توی یک فیلمی که نمی دانم اسمش چه بود، داشت گریه می کرد، با صدای خیلی بلند، گریه ای شبیه هق هق، از همان گریه هایی که حال آدم را خوب می کند، اصلن گریه باید صدا دار باشد، باید هق هق باشد، باید ضجه باشد، وگرنه تمام دنیا را هم که با اشک هایت سیراب کنی، آرام نخواهی گرفت، بعد من نشسته بودم روی تختم، آن حجم عظیم توی گلویم داشت قل قل می خورد، چشم هایم را بسته بودم و خودم را سپرده بودم به صدای بلند گریه های زن، یک چیز ناشناخته ای چنگ می زد توی وجودم، انگار دست های زن بود که می خواست آن حجم عظیم اندوه را از توی سینه ام بکشد بیرون، چشم هایم هنوز بسته بود، خودم را رها کرده بودم، بلکه کنج گلویم، کنج سینه ام، کنج لب های لرزانم، کنج چشم هایم آرام بگیرد، زن به سخن در آمده بود، صدایش دیگر لرزشی نداشت، هق هق نمی کرد، آرام گرفته بود، اما من همچنان بی تاب و بی قرار بودم.
* کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود و انسان با نخستین درد
نظرات ()